<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تسبیح </title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Oct 2009 06:46:11 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پست آخر....</title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>هرچی میخوام وبلاگمو حذف کنم نمیتونم....خیلی کم بهش سر میزنم..و کسی ام دیگه نمیاد.... اما اسمش بهم دهن کجی میکنی..... بهم میگه این تویی ...این وبلاگ مال تو نیس ...مال توئه...مال خود قبلیت.... خودی که همیشه خوندی عوض نمیشه اما واسه تو دیگه من وجود نداره.... حذف نمیکنم که شاید روزی اومدم اینجا و یادم افتاد یه زمانی چی بودم.... اینجا خیلی وقتا احساسات پاک نوشتم و خدایی و حالا دیگه این حسای پاک درونم نیست که بنویسم...اصلا دیگه حس میکنم نوشتن اینجا یه هتک حرمته...پس واسه همیشه باران تموم میشه... فقط یه درخواست واسه کسایی که تا آخر وقتی که این وبلاگ حذف نشده میان اینجا.... دعام کنین .... سخت محتاجم.... محتاج اینم خدا منو مثه یه گنجیشک کوچولو ببره پیش خودش.... مرگ آروم میخوام.... واسه آروم مردنم دعا کنین.... </description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 06:46:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منتظرتم....</title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>خاص نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست عزیزم مهلا جان امیدوارم بیای دوباره به وبلاگ و فک نکنی من نمیخوام اون کارو برات بکنم ...گلم میلم چون خیلی وقته استفاده ای ازش نکردم پسوردش یادم نیست و از اون طریق نمیتونم باهات ارتباطی داشته باشم ...آدرس وبی هم نذاشتی برام عزیز....گلم هر طور دیگه که تو راحت باشی و بتونیم باهام حرف بزنیم در اون مورد من حاضرم ...از هر کمکی دریغ ندارم برات خانومی...گرچه خودمم هنوز تو مسیرم ....امیدوارم زود بیای و این متنو بخونی ..من منتظرتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقته که دیگه حوصله ی نوشتن ندارم ...اومدنم به نت خیلی بیشتر از قبله ولی اصلا وبلاگ نویسی حتی جاهای دیگه ....دیگه برام ارزشی نداره ... تصمیم گرفتم کارای بیهوده رو کنار بزارم کارایی که وقتمو میگیره.... ترم قبل خیلی سختی کشیدم ...این چند ماه و این سال اصلا سال خوبی نبود برام ...خدا رو شکر میکنم که هر چی رو ازم گرفت ولی سلامتی رو نه ...ممنونم خدای مهربونم ....خیلی درسا بهم داد...البته شکسته شدم ...خرد شدم ..ولی خودش دستمو گرفت .... البته بازم خیلی بهش بدهکارم ..ولی میدونم که گناهام در برابر خوبی خدا اندازه یه پر کاهم نیس ....خدایا خودت هممون رو توی این ماهت ببخش ...نمیدونین از الان فقط انتظار شب احیا رو میکشم .... شب احیای ۲ سال پیشم  هیچ وقت یادم نمیره ...یا صاحب الزمان ادرکنی......میگن امام در هر زمانی پدر انسانهای اون زمانه... میدونم بی احترامیه اگه بخوام با امام و آقام اینجوری حرف بزنم ولی میخوام صادقانه بهش التماس کنم ..بابایی جونم ...بابای خوب و نازم ...دست بابامو بگیر....دست منو بگیر ..نجاتمون بده ....یه پدر هیچوقت دلش نمیاد اشک بچه هاشو ببینه حتی اگه بد باشن .... بابای مهربونم یه نظر ...یه اشاره ...یه قطره اشک به خاطر من .... یه درخواست کوچیک به خاطر من پیش خدا .... میدونم رو سیاهم ...فقط یه دفعه ....سرنوشتمو تغیر میخوام ... همونطوری که به مصلحته ...ادرکنی ادرکنی ادرکنی....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 17:51:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه انتظار عجیبی... </title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;چه انتظار عجیبی... تو بین منتظران هم غریبی!! عجیب تر آن که چه آسان نبودنت شده عادت ، نه کوششی نه وفایی، فقط نشسته ایم و گوییم خدا کند که بیایی.. خدا کند که بیایی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://irani.2007.googlepages.com/logo-ya-abasaleh-al-mahdi.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 21:00:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت به سوی تو خدای مهربانم....میپذیری مرا؟؟؟؟</title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز با اینکه امتحانا دو تا دوتا دارن پاس میشن و دانشجویی که ترم های قبل جزو شاگرداولا بود این ترم به امید پاس شدن میره سر جلسه ...دلم هوای نوشتن کرد ..درست از زمونی که از خدا یه کوچولو فاصله گرفتم و رابطم با بهترینم شد در حد نماز و و واجبات روزمره ...از این وبلاگم دور شدم ... نمیدونم  چرا ولی حس میکنم خیلی دارم ازش دور میشم دیشب توی همین دلشکستگی اونم از دست خودم که اینقدر بی وفا شدم و خوبی های خدا داره یادم میره قول دادم که از اول رجب بشم همونی که بودم ..... دلم میخواد دوستا هم برام دعا کنن ... خدا هم میدونم که قبولم می کنه ..راست میگن که مستحبات مکمل واجباتن و اگه نباشن ممکنه....الان دقیقا دارم درکش میکنم ...آرام دلم میخوام برگردم به همونی که بودم .....قبولم میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 18:03:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر آیینه نبود ....</title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بعد از مدت ها که فقط به خاطر آرشیو وبلاگ رو به روز می کردم امروز یه حسی سراغم اومد که خواستم یه پست بزارم ...دلم ازآدمای این زمونه گرفته....همه دارند به گرگهایی تبدیل می شوندو جالب اینجاست که میشی وجود نداره و همه به جون همدیگه افتادن .... تو این روزگاری که دارن از قبر شهید پله میسازن برای رسیدن به پست و مقام ....دل آدم یه جمکران بی ریا می خواد ....البته اگه هنوزم خودت یه آدم باشی و درگیر این روزگار کثیف نشده باشی ....دلت یه نماز بی ریا توی صحن مسجد جمکران میخواد که تا دستت رو برای قنوت بلند می کنی که بگی&quot; اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ ...&quot;چشمت بیافته به اون گنبد فیروزه ای و بقیه دعا یادت بره و ....دلم توی این دنیا همین چیزای کوچک رو می خواد که اندازه یه دنیا ارزش دارن اما ...اگه این آدمای کثیف بزارن ....کاش بیایی که اگه نیایی گلها را آفت مي گيرد و زالوها به تخت مي نشينند و شب ماه را مي بلعد و نور واژه اي مي شود بي نور ....می دانم نمی شود با این همه گناه ولی کاش من جزو آن ۵۰ نفر باشم ..کاش ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بارها ديده بودمت&lt;BR&gt;آنچنان که آب را در آب&lt;BR&gt;و آسمان را در آبي&lt;BR&gt;و سبز را در عشق.&lt;BR&gt;غبار، آينه را تهمت بست&lt;BR&gt;وگرنه&lt;BR&gt;زمانِ ما بي امام نيست.&lt;BR&gt;اي سکوت بلند&lt;BR&gt;گوشهايمان کر باد&lt;BR&gt;اگر خاموشي ات را نشنويم.&lt;BR&gt;کجائي که ديدارت محض است&lt;BR&gt;پاهايمان خشک است و دستهايمان بي تکليف.&lt;BR&gt;اگر مي دانستم از کدام سمت مي رويي&lt;BR&gt;پيامبر گلها را وحي مي دادم&lt;BR&gt;تا گلها را به مقدّس ترين خاک بشارت دهد.&lt;BR&gt;درختان برگ ريزان دوري تواند&lt;BR&gt;و قرنهاست که ايستاده اند&lt;BR&gt;تا جمالت را زانو زنند&lt;BR&gt;شاخه ها سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند&lt;BR&gt;بيابانها فراق ترا ترک خورده اند&lt;BR&gt;و خروش مي کنند درياها اضطراب دوري ات را.&lt;BR&gt;زمين آينه دار حضور توست&lt;BR&gt;تا عظمت را بر کهکشانها ناز بَرَد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمهايمان را فرشي ساخته ايم&lt;BR&gt;تا هر چشمي گلي باشد بر قالي قدمهايت،&lt;BR&gt;اگر که نيائي&lt;BR&gt;گلها را آفت مي گيرد&lt;BR&gt;و زالوها به تخت مي نشينند&lt;BR&gt;شب ماه را مي بلعد&lt;BR&gt;و نور واژه اي مي شود بي نور&lt;BR&gt;پنجره ها ديوار مي شوند&lt;BR&gt;و بصيرت را اسيري مي برند&lt;BR&gt;زنجيرها طويل مي شوند و رودخانه ها پر سنگ.&lt;BR&gt;اگر که نيائي&lt;BR&gt;من گريه مي کنم اي بزرگوار&lt;BR&gt;من هرگز کودکي ام را نفروخته ام&lt;BR&gt;من در غربت&lt;BR&gt;چون طفلي بازي مي کنم خيال ترا در کوچه هاي شهر،&lt;BR&gt;اي نور مرا با توست گفتگو&lt;BR&gt;که زالوها به تخت مي نشينند&lt;BR&gt;و شب ماه را مي بلعد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلند نيست شب بي تو بودن&lt;BR&gt;عمر ما کوتاه است&lt;BR&gt;زبانمان چربِ شيطان است&lt;BR&gt;وگرنه دوست، نشاني ات را به ما مي داد.&lt;BR&gt;اگرچه کفشهايمان آلوده ست&lt;BR&gt;و ابليس خشنود&lt;BR&gt;امّا بي نصيب باد، قلبي که بي تو آب خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فراموشي هديه دشمنان توست&lt;BR&gt;تا بشريّت را به خنده فريب دهند.&lt;BR&gt;ما چراغاني مي کنيم يادت را&lt;BR&gt;تا پادشاه شهر کوران بداند&lt;BR&gt;که چشمهايمان را فرشي ساخته ايم&lt;BR&gt;تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو&lt;BR&gt;و در چراغاني ات مي زدائيم ياد خويش را.&lt;BR&gt;هر روز روزِ تولد توست&lt;BR&gt;و هر که بي تو قدم زند&lt;BR&gt;کوچه اش بن بست است&lt;BR&gt;و مسيرش تب آلود.&lt;BR&gt;اگر کسي نيست ميان غلامانت که شعر بدوزد بر بلنداي قامتت&lt;BR&gt;من فداي تو مي شوم،&lt;BR&gt;هرچند، غلام تو خود معشوق شعر ماست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کدام سقف&lt;BR&gt;آسمان را سقفي نيست&lt;BR&gt;معمار تمنّايت چنين خواسته است&lt;BR&gt;تا فرشتگان هر روز&lt;BR&gt;زمين را خيره شوند&lt;BR&gt;تا ذکرشان قبول گردد.&lt;BR&gt;اگر که دير کني&lt;BR&gt;پرستوها بال مي ريزند&lt;BR&gt;و کرکس ها درختها را فتح مي کنند&lt;BR&gt;مارها تخم ريزي مي کنند&lt;BR&gt;زمستان طولاني مي شود&lt;BR&gt;و يتيمان بي پناه&lt;BR&gt;اگر که دير کني&lt;BR&gt;فرصت نمي دهند هواي صاف را&lt;BR&gt;دود جاي ابرها را مي گيرد&lt;BR&gt;و ديگر بغضي نمي ترکد&lt;BR&gt;آب را مي بندند&lt;BR&gt;و زخم مي شود احساس&lt;BR&gt;درد زياد مي شود و بي دردي زيادتر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اي سکوت بلند&lt;BR&gt;کلاغها هرگز، صدايشان رسا نخواهد بود&lt;BR&gt;قناري ها هرچند در قفس&lt;BR&gt;امّا قناري اند&lt;BR&gt;و کلاغها هرچند قشنگ تر&lt;BR&gt;سياه تر.&lt;BR&gt;سکوتت رساترين فرياد&lt;BR&gt;و غيبتت ازل را به ابد پيوند مي دهد&lt;BR&gt;ما در اين ميان&lt;BR&gt;شمشيرت را به انتظار نشسته ايم&lt;BR&gt;که حکم کني&lt;BR&gt;که دشمنانت را تيغ&lt;BR&gt;و دوستانت را عشق.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محرابت کجاست&lt;BR&gt;تا پيامبران اشارت کنند بشريت را به راستي.&lt;BR&gt;منظومه ها قافيه باز نام تواند&lt;BR&gt;کتابها نام ترا ورق مي زنند و قلمها نام ترا در نوبتند.&lt;BR&gt;در کدام مسجد نماز مي گذاري&lt;BR&gt;که ديريست کبوتران بي دانه مانده اند&lt;BR&gt;و زيبا نشستن را تجربه نکرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عصمت خالِ خاندان توست&lt;BR&gt;و تو، خالِ خاندان عصمتي،&lt;BR&gt;پيچ زلف تو صراط المستقيم ماست&lt;BR&gt;تو پيداترين گنج پنهان مائي&lt;BR&gt;اگر آينه نبود فهم تو غيرممکن بود&lt;BR&gt;غبار آينه را تهمت بست&lt;BR&gt;وگرنه زمانِ ما بي امام نيست.&lt;BR&gt;اگر حيا نبود&lt;BR&gt;مي شکستند آينه ها هرچه زشت را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو روزه دار قرنهايي&lt;BR&gt;و تنها کسي که بيشترين نماز را اقامه کرده است.&lt;BR&gt;تو تنها شب نشين غم تنهائي خويشي&lt;BR&gt;که غصه ات باران را آفريد&lt;BR&gt;اگر که اشک ما گرانبهاست، به حرمت باران توست&lt;BR&gt;وگرنه شوري اشکهايمان را دليلي نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اي بلند قامت&lt;BR&gt;ظهورت قيامتي است&lt;BR&gt;که خفاشها هرگز&lt;BR&gt;تصور اينهمه روشني را نخواهند داشت.&lt;BR&gt;اگر که دير کني&lt;BR&gt;چراغها اميدشان تاريک مي شود&lt;BR&gt;و دستها گره مي خورد بر زانوانِ غم&lt;BR&gt;خورشيد به اميد تو روشن است&lt;BR&gt;و ماه به اميد تو مي چرخد&lt;BR&gt;که شايد ديگر خوف را از ياد برده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;ما بزرگتر از قلبمان مي تپيم&lt;BR&gt;چون تو، وارث آن ظهري که لاله ها&lt;BR&gt;مشقِ عشق کردند&lt;BR&gt;و آغاز شد خشم ستارگان با سياه چاله ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;نگاه مي کني و مي گذري&lt;BR&gt;و ما همچنان&lt;BR&gt;فرو مي رويم گريبانِ غفلت خويش را&lt;BR&gt;تو کشفِ حقيقتي&lt;BR&gt;تو آتش بس آشوبي&lt;BR&gt;اشاره مي کني و تاريخ تمام مي شود&lt;BR&gt;سلام مي دهي و مي روي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن. من عاشق این شعرم . از کجا گرفتم ولی از هرکی هست حلال کنه انشا الله...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 06:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرنیان بهشتی...</title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...&lt;BR&gt;و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام.&lt;BR&gt;گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.&lt;BR&gt;چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.&lt;BR&gt;به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.&lt;BR&gt;راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است....&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Mar 2009 15:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برخیز و برو امروز روز آزادی است ...</title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666600&gt;&lt;STRONG&gt;چه کسی می خواهد &lt;BR&gt;من و تو ما نشویم &lt;BR&gt;خانه اش ویران باد &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;من اگر ما نشویم , تنهایم &lt;BR&gt;تو اگر ما نشوی &lt;BR&gt;خویشتنی &lt;BR&gt;از کجا که من و تو &lt;BR&gt;شور یکپارچگی را در شرق&lt;BR&gt;باز برپا نکنیم&lt;BR&gt;از کجا که من و تو &lt;BR&gt;مشت رسوایان را وا نکنیم&lt;BR&gt;من اگر برخیزم &lt;BR&gt;تو اگر برخیزی&lt;BR&gt;همه بر می خیزند&lt;BR&gt;من اگر بنشینم &lt;BR&gt;تو اگر بنشینی&lt;BR&gt;چه کسی برخیزد؟&lt;BR&gt;چه کسی با دشمن بستیزد ؟&lt;BR&gt;چه کسی&lt;BR&gt;پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد &lt;BR&gt;دشتها نام تو را می گویند &lt;BR&gt;کوه ها شعر مرا می خوانند &lt;BR&gt;کوه باید شد و ماند &lt;BR&gt;رود باید شد و رفت &lt;BR&gt;دشت باید شد و خواند &lt;BR&gt;در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟&lt;BR&gt;در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟&lt;BR&gt;در من این شعله ی عصیان نیاز &lt;BR&gt;در تو دمسردی پاییز که چه ؟&lt;BR&gt;حرف را باید زد&lt;BR&gt;درد را باید گفت &lt;BR&gt;سخن از مهر من و جور تو نیست &lt;BR&gt;سخن از تو &lt;BR&gt;متلاشی شدن دوستی است&lt;BR&gt;و عبث بودن پندار سرورآور مهر&lt;BR&gt;آشنایی با شور ؟&lt;BR&gt;و جدایی بادرد ؟&lt;BR&gt;و نشستن در بهت فراموشی &lt;BR&gt;یا غرق غرور ؟&lt;BR&gt;سینه ام آینه ای ست&lt;BR&gt;با غباری از غم&lt;BR&gt;تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار &lt;BR&gt;آشیان تهی دست مرا &lt;BR&gt;مرغ دستان تو پر می سازند&lt;BR&gt;آه مگذار , که دستان من آن &lt;BR&gt;اعتمادی که به دستان تو دارد به&lt;BR&gt;فراموشیها بیپارد&lt;BR&gt;آه مگذار که مرغان سپید دستت&lt;BR&gt;دست پر مهر مرا سردی و تهی بگذارد &lt;BR&gt;من چه می گویم , آه&lt;BR&gt;با تو اکنون چه فراموشیها &lt;BR&gt;با من اکنون چه نشستها ,&lt;BR&gt;خاموشیهاست&lt;BR&gt;تو مپندار که خاموشی من&lt;BR&gt;هست برهان فرانموشی من&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666600&gt;&lt;STRONG&gt;من اگر برخیزم&lt;BR&gt;تو اگر برخیزی&lt;BR&gt;همه بر می خیزند ......!!&lt;/STRONG&gt;&lt;BR clear=all&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Feb 2009 07:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گناه </title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1190584439.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=4&gt;شب های دراز بی عبادت چه کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;طبعم به گناه کرده عادت چه کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;گویند کریم است و گنه می بخشد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Jan 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كاش مي باريد باران...</title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1190584439.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=4&gt;باز باران باز باران &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=4&gt;قطره قطره مي چكد از چوب محمل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=4&gt;  &lt;BR&gt;خاك‌هاي چادر زينب به آرامي شود گل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;مي رود اين كاروان منزل به منزل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;مي شود از هر طرف اين كاروان هم  سنگ باران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;آري آري   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;   &lt;BR&gt;باز سنگ و باز باران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;آري آري   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;   &lt;BR&gt;تا نگيرد شعله ها در دل زبانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;بر فراز خيمه برگونه ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;بر مشك ساقي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666600 size=4&gt;كاش مي باريد باران...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 07:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر آينه نبود...</title>
<link>http://tasbih114.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1190584439.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;بارها ديده بودمت&lt;BR&gt;آنچنان که آب را در آب&lt;BR&gt;و آسمان را در آبي&lt;BR&gt;و سبز را در عشق.&lt;BR&gt;غبار، آينه را تهمت بست&lt;BR&gt;وگرنه&lt;BR&gt;زمانِ ما بي امام نيست.&lt;BR&gt;اي سکوت بلند&lt;BR&gt;گوشهايمان کر باد&lt;BR&gt;اگر خاموشي ات را نشنويم.&lt;BR&gt;کجائي که ديدارت محض است&lt;BR&gt;پاهايمان خشت است و دستهايمان بي تکليف.&lt;BR&gt;اگر مي دانستم از کدام سمت مي رويي&lt;BR&gt;پيامبر گلها را وحي مي دادم&lt;BR&gt;تا گلها را به مقدّس ترين خاک بشارت دهد.&lt;BR&gt;درختان برگ ريزان دوري تواند&lt;BR&gt;و قرنهاست که ايستاده اند&lt;BR&gt;تا جمالت را زانو زنند&lt;BR&gt;شاخه ها سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند&lt;BR&gt;بيابانها فراق ترا ترک خورده اند&lt;BR&gt;و خروش مي کنند درياها اضطراب دوري ات را.&lt;BR&gt;زمين آينه دار حضور توست&lt;BR&gt;تا عظمت را بر کهکشانها ناز بَرَد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;چشمهايمان را فرشي ساخته ايم&lt;BR&gt;تا هر چشمي گلي باشد بر قالي قدمهايت،&lt;BR&gt;اگر که نيائي&lt;BR&gt;گلها را آفت مي گيرد&lt;BR&gt;و زالوها به تخت مي نشينند&lt;BR&gt;شب ماه را مي بلعد&lt;BR&gt;و نور واژه اي مي شود بي نور&lt;BR&gt;پنجره ها ديوار مي شوند&lt;BR&gt;و بصيرت را اسيري مي برند&lt;BR&gt;زنجيرها طويل مي شوند و رودخانه ها پر سنگ.&lt;BR&gt;اگر که نيائي&lt;BR&gt;من گريه مي کنم اي بزرگوار&lt;BR&gt;من هرگز کودکي ام را نفروخته ام&lt;BR&gt;من در غربت&lt;BR&gt;چون طفلي بازي مي کنم خيال ترا در کوچه هاي شهر،&lt;BR&gt;اي نور مرا با توست گفتگو&lt;BR&gt;که زالوها به تخت مي نشينند&lt;BR&gt;و شب ماه را مي بلعد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;بلند نيست شب بي تو بودن&lt;BR&gt;عمر ما کوتاه است&lt;BR&gt;زبانمان چربِ شيطان است&lt;BR&gt;وگرنه دوست، نشاني ات را به ما مي داد.&lt;BR&gt;اگرچه کفشهايمان آلوده ست&lt;BR&gt;و ابليس خشنود&lt;BR&gt;امّا بي نصيب باد، قلبي که بي تو آب خورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;فراموشي هديه دشمنان توست&lt;BR&gt;تا بشريّت را به خنده فريب دهند.&lt;BR&gt;ما چراغاني مي کنيم يادت را&lt;BR&gt;تا پادشاه شهر کوران بداند&lt;BR&gt;که چشمهايمان را فرشي ساخته ايم&lt;BR&gt;تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو&lt;BR&gt;و در چراغاني ات مي زدائيم ياد خويش را.&lt;BR&gt;هر روز روزِ تولد توست&lt;BR&gt;و هر که بي تو قدم زند&lt;BR&gt;کوچه اش بن بست است&lt;BR&gt;و مسيرش تب آلود.&lt;BR&gt;اگر کسي نيست ميان غلامانت که شعر بدوزد بر بلنداي قامتت&lt;BR&gt;من فداي تو مي شوم،&lt;BR&gt;هرچند، غلام تو خود معشوق شعر ماست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;کدام سقف&lt;BR&gt;آسمان را سقفي نيست&lt;BR&gt;معمار تمنّايت چنين خواسته است&lt;BR&gt;تا فرشتگان هر روز&lt;BR&gt;زمين را خيره شوند&lt;BR&gt;تا ذکرشان قبول گردد.&lt;BR&gt;اگر که دير کني&lt;BR&gt;پرستوها بال مي ريزند&lt;BR&gt;و کرکس ها درختها را فتح مي کنند&lt;BR&gt;مارها تخم ريزي مي کنند&lt;BR&gt;زمستان طولاني مي شود&lt;BR&gt;و يتيمان بي پناه&lt;BR&gt;اگر که دير کني&lt;BR&gt;فرصت نمي دهند هواي صاف را&lt;BR&gt;دود جاي ابرها را مي گيرد&lt;BR&gt;و ديگر بغضي نمي ترکد&lt;BR&gt;آب را مي بندند&lt;BR&gt;و زخم مي شود احساس&lt;BR&gt;درد زياد مي شود و بي دردي زيادتر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;اي سکوت بلند&lt;BR&gt;کلاغها هرگز، صدايشان رسا نخواهد بود&lt;BR&gt;قناري ها هرچند در قفس&lt;BR&gt;امّا قناري اند&lt;BR&gt;و کلاغها هرچند قشنگ تر&lt;BR&gt;سياه تر.&lt;BR&gt;سکوتت رساترين فرياد&lt;BR&gt;و غيبتت ازل را به ابد پيوند مي دهد&lt;BR&gt;ما در اين ميان&lt;BR&gt;شمشيرت را به انتظار نشسته ايم&lt;BR&gt;که حکم کني&lt;BR&gt;که دشمنانت را تيغ&lt;BR&gt;و دوستانت را عشق.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;محرابت کجاست&lt;BR&gt;تا پيامبران اشارت کنند بشريت را به راستي.&lt;BR&gt;منظومه ها قافيه باز نام تواند&lt;BR&gt;کتابها نام ترا ورق مي زنند و قلمها نام ترا در نوبتند.&lt;BR&gt;در کدام مسجد نماز مي گذاري&lt;BR&gt;که ديريست کبوتران بي دانه مانده اند&lt;BR&gt;و زيبا نشستن را تجربه نکرده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;عصمت خالِ خاندان توست&lt;BR&gt;و تو، خالِ خاندان عصمتي،&lt;BR&gt;پيچ زلف تو صراط المستقيم ماست&lt;BR&gt;تو پيداترين گنج پنهان مائي&lt;BR&gt;اگر آينه نبود فهم تو غيرممکن بود&lt;BR&gt;غبار آينه را تهمت بست&lt;BR&gt;وگرنه زمانِ ما بي امام نيست.&lt;BR&gt;اگر حيا نبود&lt;BR&gt;مي شکستند آينه ها هرچه زشت را.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;تو روزه دار قرنهايي&lt;BR&gt;و تنها کسي که بيشترين نماز را اقامه کرده است.&lt;BR&gt;تو تنها شب نشين غم تنهائي خويشي&lt;BR&gt;که غصه ات باران را آفريد&lt;BR&gt;اگر که اشک ما گرانبهاست، به حرمت باران توست&lt;BR&gt;وگرنه شوري اشکهايمان را دليلي نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;اي بلند قامت&lt;BR&gt;ظهورت قيامتي است&lt;BR&gt;که خفاشها هرگز&lt;BR&gt;تصور اينهمه روشني را نخواهند داشت.&lt;BR&gt;اگر که دير کني&lt;BR&gt;چراغها اميدشان تاريک مي شود&lt;BR&gt;و دستها گره مي خورد بر زانوانِ غم&lt;BR&gt;خورشيد به اميد تو روشن است&lt;BR&gt;و ماه به اميد تو مي چرخد&lt;BR&gt;که شايد ديگر خوف را از ياد برده باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;ما بزرگتر از قلبمان مي تپيم&lt;BR&gt;چون تو، وارث آن ظهري که لاله ها&lt;BR&gt;مشقِ عشق کردند&lt;BR&gt;و آغاز شد خشم ستارگان با سياه چاله ها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666600 size=3&gt;نگاه مي کني و مي گذري&lt;BR&gt;و ما همچنان&lt;BR&gt;فرو مي رويم گريبانِ غفلت خويش را&lt;BR&gt;تو کشفِ حقيقتي&lt;BR&gt;تو آتش بس آشوبي&lt;BR&gt;اشاره مي کني و تاريخ تمام مي شود&lt;BR&gt;سلام مي دهي و مي روي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 03:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasbih114&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>tasbih114</dc:creator>
<guid>http://tasbih114.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
