تبليغاتX
تسبیح

 

 

تسبیح

دانه سوم تسبیح من ×× لحظه های انتظار ××

خاطرات سفر به جنوب کشورم فراموش کردنی نیست . هیچوقت طلائیه با آن غروب طلایی ، هویزه و ......را فراموش نخواهم کرد .. اما اینها همه حرف است همان روزها وقتی دستمون رو از توی قایق کنار اسکله داخل  آب کردیم یه نفر گفت اون کسی که اینجا می یاد لیاقت داره و من فکر نمی کردم اون لیاقت رو داشته باشم پس فکر کردم که این یه فرصته نه یه پاداش یه فرصت که خودمو بسازم اما چه خوب می گفت که وقتی چشمتون به آسفالتهای شهرتون افتاد یاد خاکهای شلمچه از ذهنتون پاک می شه . خیلی دلم می خواست که دوباره برم حالا که گناهانم بیشتر شده و دلم سیاه تر ....همیشه می گیم خدا نکنه دلمون پر از گناه بشه اما با همین گناهان کوچیک کم کم آینه دلمون سیاه می شه طوری که دیگه حتی با آب زمزم و با پارچه های حریر بهشت هم نمی شه پاکشون کرد ... بگذریم (که البته قابل گذشتنم نیست ) از همه جای جنوب که بگذریم ( که هر کدوم برای خودش حال و هوایی داره ) شلمچه یه حال و هوای دیگه اس  وقتی توی سفر ماشین ایستاد و بهمون گفتند اینجا شلمچه است یک لحظه قلبم ایستاد ... شلمچه ... شین اش شهادت ...لام اش لیاقت ..." ... شلمچه ... شهادت لیاقت می خواهد " وقتی از اتوبوس پیاده شدیم خانم  راهنما مون ( نامشون خانم جعفری بود خیلی مهربون بودند یادشون بخیر ... ) بهمون گفتند از اینجا تا خود مزار  هفت شهید گمنام حدود یه ربع راهه پس 5/1 ساعت وقت دارید برگردید درست یادمه وقتی پیاده شدیم غروب شلمچه بودیم  همونی که همیشه آرزوشو داشتم دوستم که خیلی از گم شدن توی این مکان مقدس نمی ترسید و به من می گفت گم شدن توی این مکان که واقعا قطعه ای از بهشته پیدا کردن خود و حتما خداست به من گفت حاضری پا به پام بیایی گفتم آره گفت اگه جا موندی من بر نمی گردم با هم بریم گفتم باشه کفشامونو از پا در اوردیم و براه افتادیم بچه ها تیکه به تیکه وایستاده بودند به نماز آخ که نماز توی اون تنهایی چه کیفی می داد آدم عشق می کرد .... حواسم رفت دنبال اون بیابون و بچه ها که نماز می خوندند که یهو دیدم دوستم که هیچوقت تنهام نمی ذاشت نیست منم خیلی ترسیده بود این طرف و اون طرف  رو نگاه می کردم تا ببینم یکی از بچه های اتوبوس رو ببینم آخه همه بچه ها سر بند داشتن اما باز هم نمی شد پیدا شون کرد من واقعا ترسیده بود چون من خیلی از تاریکی می ترسم ... نمی دونم چی شد یهو  یه کاروان دیدم که حدود چند متر اون طرف تر ایستاده بودند دعای فرج خوندن وقتی نگاهشون کردم دلم یهو ریخت پایین یه حسی بهم گفت برم طرفشون منم رفتم و با چشمانی پر از اشک که ناشی از ترس گم شدن بود دعای فرج رو با حال و هوایی خاص پنج مرتبه خوندن آخرای دعا بودیم که دوستم زد بهم و گفت خانمی تو کجا جا موندی  خانم جعفری داره در به در دنبالت می گرده من همون جا نشستم و به سجده رفتم وقتی سرم رو از سجده بلند کردم دیگه اون کاروان نبود به دوستم گفتم پس اون کاروان چی شد گفت رفتن ولی من هر چی گشتم پیداشون نکردم خلاصه رفتم به مزار همون هفت شهید گمنام که حریمی که براشون ساخته بودن خیلی زیبا بود همون جا دعای کمیل رو با شور خاصی خوندیم و دیگه بچه ها  تنهام نذاشتن چون می ترسیدند که دوباره گمم کنند ... اما به خودم گفتم ای کاش دوباره گم بشم تا ایندفعه خودمو پیدا کنم ...اما.... الان که دارم می نویسم عصر سه شنبه است چقدر دلم می خواست جمکران باشم ... دلم هواتو کرده یا مولا یا صاحب الزمان ....

قطعه گم شده اي از پر پرواز کم است ...

 يازده بار شمرديم و يکي باز کم است ...

 اين همه آب که جاريست نه اقيانوس است ....

عرق شرم زمين است که سرباز کم است ....

يا اللهُ يا مُحَمَد يا عَلي يا صاحِبَ الزَمان اَدرِكني وَ لا تُهلِكني ...



خوشا صیدی که صیادش تو باشی ... خوشا دردی که درمانش تو باشی.... آهنگ صیاد از علیرضا افتخاری را گوش می کنید...

************خدایا ظهور و دیدار روی همچون ماه منتقم سیلی زهرا آرزوی ماست آرزویمان را برآورده ساز ************