تبليغاتX
تسبیح

 

 

تسبیح

چه انتظار عجیبی...

چه انتظار عجیبی... تو بین منتظران هم غریبی!! عجیب تر آن که چه آسان نبودنت شده عادت ، نه کوششی نه وفایی، فقط نشسته ایم و گوییم خدا کند که بیایی.. خدا کند که بیایی...

 



اگر آیینه نبود ....

بعد از مدت ها که فقط به خاطر آرشیو وبلاگ رو به روز می کردم امروز یه حسی سراغم اومد که خواستم یه پست بزارم ...دلم ازآدمای این زمونه گرفته....همه دارند به گرگهایی تبدیل می شوندو جالب اینجاست که میشی وجود نداره و همه به جون همدیگه افتادن .... تو این روزگاری که دارن از قبر شهید پله میسازن برای رسیدن به پست و مقام ....دل آدم یه جمکران بی ریا می خواد ....البته اگه هنوزم خودت یه آدم باشی و درگیر این روزگار کثیف نشده باشی ....دلت یه نماز بی ریا توی صحن مسجد جمکران میخواد که تا دستت رو برای قنوت بلند می کنی که بگی" اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ ..."چشمت بیافته به اون گنبد فیروزه ای و بقیه دعا یادت بره و ....دلم توی این دنیا همین چیزای کوچک رو می خواد که اندازه یه دنیا ارزش دارن اما ...اگه این آدمای کثیف بزارن ....کاش بیایی که اگه نیایی گلها را آفت مي گيرد و زالوها به تخت مي نشينند و شب ماه را مي بلعد و نور واژه اي مي شود بي نور ....می دانم نمی شود با این همه گناه ولی کاش من جزو آن ۵۰ نفر باشم ..کاش ....

بارها ديده بودمت
آنچنان که آب را در آب
و آسمان را در آبي
و سبز را در عشق.
غبار، آينه را تهمت بست
وگرنه
زمانِ ما بي امام نيست.
اي سکوت بلند
گوشهايمان کر باد
اگر خاموشي ات را نشنويم.
کجائي که ديدارت محض است
پاهايمان خشک است و دستهايمان بي تکليف.
اگر مي دانستم از کدام سمت مي رويي
پيامبر گلها را وحي مي دادم
تا گلها را به مقدّس ترين خاک بشارت دهد.
درختان برگ ريزان دوري تواند
و قرنهاست که ايستاده اند
تا جمالت را زانو زنند
شاخه ها سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند
بيابانها فراق ترا ترک خورده اند
و خروش مي کنند درياها اضطراب دوري ات را.
زمين آينه دار حضور توست
تا عظمت را بر کهکشانها ناز بَرَد.

چشمهايمان را فرشي ساخته ايم
تا هر چشمي گلي باشد بر قالي قدمهايت،
اگر که نيائي
گلها را آفت مي گيرد
و زالوها به تخت مي نشينند
شب ماه را مي بلعد
و نور واژه اي مي شود بي نور
پنجره ها ديوار مي شوند
و بصيرت را اسيري مي برند
زنجيرها طويل مي شوند و رودخانه ها پر سنگ.
اگر که نيائي
من گريه مي کنم اي بزرگوار
من هرگز کودکي ام را نفروخته ام
من در غربت
چون طفلي بازي مي کنم خيال ترا در کوچه هاي شهر،
اي نور مرا با توست گفتگو
که زالوها به تخت مي نشينند
و شب ماه را مي بلعد.

بلند نيست شب بي تو بودن
عمر ما کوتاه است
زبانمان چربِ شيطان است
وگرنه دوست، نشاني ات را به ما مي داد.
اگرچه کفشهايمان آلوده ست
و ابليس خشنود
امّا بي نصيب باد، قلبي که بي تو آب خورد.

فراموشي هديه دشمنان توست
تا بشريّت را به خنده فريب دهند.
ما چراغاني مي کنيم يادت را
تا پادشاه شهر کوران بداند
که چشمهايمان را فرشي ساخته ايم
تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو
و در چراغاني ات مي زدائيم ياد خويش را.
هر روز روزِ تولد توست
و هر که بي تو قدم زند
کوچه اش بن بست است
و مسيرش تب آلود.
اگر کسي نيست ميان غلامانت که شعر بدوزد بر بلنداي قامتت
من فداي تو مي شوم،
هرچند، غلام تو خود معشوق شعر ماست.

کدام سقف
آسمان را سقفي نيست
معمار تمنّايت چنين خواسته است
تا فرشتگان هر روز
زمين را خيره شوند
تا ذکرشان قبول گردد.
اگر که دير کني
پرستوها بال مي ريزند
و کرکس ها درختها را فتح مي کنند
مارها تخم ريزي مي کنند
زمستان طولاني مي شود
و يتيمان بي پناه
اگر که دير کني
فرصت نمي دهند هواي صاف را
دود جاي ابرها را مي گيرد
و ديگر بغضي نمي ترکد
آب را مي بندند
و زخم مي شود احساس
درد زياد مي شود و بي دردي زيادتر.

اي سکوت بلند
کلاغها هرگز، صدايشان رسا نخواهد بود
قناري ها هرچند در قفس
امّا قناري اند
و کلاغها هرچند قشنگ تر
سياه تر.
سکوتت رساترين فرياد
و غيبتت ازل را به ابد پيوند مي دهد
ما در اين ميان
شمشيرت را به انتظار نشسته ايم
که حکم کني
که دشمنانت را تيغ
و دوستانت را عشق.

محرابت کجاست
تا پيامبران اشارت کنند بشريت را به راستي.
منظومه ها قافيه باز نام تواند
کتابها نام ترا ورق مي زنند و قلمها نام ترا در نوبتند.
در کدام مسجد نماز مي گذاري
که ديريست کبوتران بي دانه مانده اند
و زيبا نشستن را تجربه نکرده اند.

عصمت خالِ خاندان توست
و تو، خالِ خاندان عصمتي،
پيچ زلف تو صراط المستقيم ماست
تو پيداترين گنج پنهان مائي
اگر آينه نبود فهم تو غيرممکن بود
غبار آينه را تهمت بست
وگرنه زمانِ ما بي امام نيست.
اگر حيا نبود
مي شکستند آينه ها هرچه زشت را.

تو روزه دار قرنهايي
و تنها کسي که بيشترين نماز را اقامه کرده است.
تو تنها شب نشين غم تنهائي خويشي
که غصه ات باران را آفريد
اگر که اشک ما گرانبهاست، به حرمت باران توست
وگرنه شوري اشکهايمان را دليلي نيست.

اي بلند قامت
ظهورت قيامتي است
که خفاشها هرگز
تصور اينهمه روشني را نخواهند داشت.
اگر که دير کني
چراغها اميدشان تاريک مي شود
و دستها گره مي خورد بر زانوانِ غم
خورشيد به اميد تو روشن است
و ماه به اميد تو مي چرخد
که شايد ديگر خوف را از ياد برده باشد.


ما بزرگتر از قلبمان مي تپيم
چون تو، وارث آن ظهري که لاله ها
مشقِ عشق کردند
و آغاز شد خشم ستارگان با سياه چاله ها.


نگاه مي کني و مي گذري
و ما همچنان
فرو مي رويم گريبانِ غفلت خويش را
تو کشفِ حقيقتي
تو آتش بس آشوبي
اشاره مي کني و تاريخ تمام مي شود
سلام مي دهي و مي روي.

پ.ن. من عاشق این شعرم . از کجا گرفتم ولی از هرکی هست حلال کنه انشا الله...



پرنیان بهشتی...

گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...
و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام.
گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.
چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.
به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.
راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است....



برخیز و برو امروز روز آزادی است ...

 

چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم , تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی بادرد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار , که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به
فراموشیها بیپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سردی و تهی بگذارد
من چه می گویم , آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ,
خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند ......!!



اگر آينه نبود...

بارها ديده بودمت
آنچنان که آب را در آب
و آسمان را در آبي
و سبز را در عشق.
غبار، آينه را تهمت بست
وگرنه
زمانِ ما بي امام نيست.
اي سکوت بلند
گوشهايمان کر باد
اگر خاموشي ات را نشنويم.
کجائي که ديدارت محض است
پاهايمان خشت است و دستهايمان بي تکليف.
اگر مي دانستم از کدام سمت مي رويي
پيامبر گلها را وحي مي دادم
تا گلها را به مقدّس ترين خاک بشارت دهد.
درختان برگ ريزان دوري تواند
و قرنهاست که ايستاده اند
تا جمالت را زانو زنند
شاخه ها سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند
بيابانها فراق ترا ترک خورده اند
و خروش مي کنند درياها اضطراب دوري ات را.
زمين آينه دار حضور توست
تا عظمت را بر کهکشانها ناز بَرَد.

چشمهايمان را فرشي ساخته ايم
تا هر چشمي گلي باشد بر قالي قدمهايت،
اگر که نيائي
گلها را آفت مي گيرد
و زالوها به تخت مي نشينند
شب ماه را مي بلعد
و نور واژه اي مي شود بي نور
پنجره ها ديوار مي شوند
و بصيرت را اسيري مي برند
زنجيرها طويل مي شوند و رودخانه ها پر سنگ.
اگر که نيائي
من گريه مي کنم اي بزرگوار
من هرگز کودکي ام را نفروخته ام
من در غربت
چون طفلي بازي مي کنم خيال ترا در کوچه هاي شهر،
اي نور مرا با توست گفتگو
که زالوها به تخت مي نشينند
و شب ماه را مي بلعد.

بلند نيست شب بي تو بودن
عمر ما کوتاه است
زبانمان چربِ شيطان است
وگرنه دوست، نشاني ات را به ما مي داد.
اگرچه کفشهايمان آلوده ست
و ابليس خشنود
امّا بي نصيب باد، قلبي که بي تو آب خورد.

فراموشي هديه دشمنان توست
تا بشريّت را به خنده فريب دهند.
ما چراغاني مي کنيم يادت را
تا پادشاه شهر کوران بداند
که چشمهايمان را فرشي ساخته ايم
تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو
و در چراغاني ات مي زدائيم ياد خويش را.
هر روز روزِ تولد توست
و هر که بي تو قدم زند
کوچه اش بن بست است
و مسيرش تب آلود.
اگر کسي نيست ميان غلامانت که شعر بدوزد بر بلنداي قامتت
من فداي تو مي شوم،
هرچند، غلام تو خود معشوق شعر ماست.

کدام سقف
آسمان را سقفي نيست
معمار تمنّايت چنين خواسته است
تا فرشتگان هر روز
زمين را خيره شوند
تا ذکرشان قبول گردد.
اگر که دير کني
پرستوها بال مي ريزند
و کرکس ها درختها را فتح مي کنند
مارها تخم ريزي مي کنند
زمستان طولاني مي شود
و يتيمان بي پناه
اگر که دير کني
فرصت نمي دهند هواي صاف را
دود جاي ابرها را مي گيرد
و ديگر بغضي نمي ترکد
آب را مي بندند
و زخم مي شود احساس
درد زياد مي شود و بي دردي زيادتر.

اي سکوت بلند
کلاغها هرگز، صدايشان رسا نخواهد بود
قناري ها هرچند در قفس
امّا قناري اند
و کلاغها هرچند قشنگ تر
سياه تر.
سکوتت رساترين فرياد
و غيبتت ازل را به ابد پيوند مي دهد
ما در اين ميان
شمشيرت را به انتظار نشسته ايم
که حکم کني
که دشمنانت را تيغ
و دوستانت را عشق.

محرابت کجاست
تا پيامبران اشارت کنند بشريت را به راستي.
منظومه ها قافيه باز نام تواند
کتابها نام ترا ورق مي زنند و قلمها نام ترا در نوبتند.
در کدام مسجد نماز مي گذاري
که ديريست کبوتران بي دانه مانده اند
و زيبا نشستن را تجربه نکرده اند.

عصمت خالِ خاندان توست
و تو، خالِ خاندان عصمتي،
پيچ زلف تو صراط المستقيم ماست
تو پيداترين گنج پنهان مائي
اگر آينه نبود فهم تو غيرممکن بود
غبار آينه را تهمت بست
وگرنه زمانِ ما بي امام نيست.
اگر حيا نبود
مي شکستند آينه ها هرچه زشت را.

تو روزه دار قرنهايي
و تنها کسي که بيشترين نماز را اقامه کرده است.
تو تنها شب نشين غم تنهائي خويشي
که غصه ات باران را آفريد
اگر که اشک ما گرانبهاست، به حرمت باران توست
وگرنه شوري اشکهايمان را دليلي نيست.

اي بلند قامت
ظهورت قيامتي است
که خفاشها هرگز
تصور اينهمه روشني را نخواهند داشت.
اگر که دير کني
چراغها اميدشان تاريک مي شود
و دستها گره مي خورد بر زانوانِ غم
خورشيد به اميد تو روشن است
و ماه به اميد تو مي چرخد
که شايد ديگر خوف را از ياد برده باشد.


ما بزرگتر از قلبمان مي تپيم
چون تو، وارث آن ظهري که لاله ها
مشقِ عشق کردند
و آغاز شد خشم ستارگان با سياه چاله ها.


نگاه مي کني و مي گذري
و ما همچنان
فرو مي رويم گريبانِ غفلت خويش را
تو کشفِ حقيقتي
تو آتش بس آشوبي
اشاره مي کني و تاريخ تمام مي شود
سلام مي دهي و مي روي.



یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها

سلام امروز دل خیلی از محبان اهل بیت گرفته ، منم با اون همه مشغله برا کنکور به خاطر شهادت بهترین بانوی دو عالم ،مادر حسن و حسین اون جوانان اهل بهشت ، مادر زینب اون رنج کشیده دو عالم، و به خاطر امیر المومنین اومدم به همه این مصیبت رو تسلیت بگم ...اگه قدر بدونیم هر شب این ده شب ،شب قدر است منو از دعاتون محروم نکنید که خیلی محتاج و دل شکسته ام...انشا الله که آقا می یاد و انتقام اون پهلو شکسته رو می گیره ... التماس دعا

ماندنت چون شمع آبم میکند

رفتنت خانه خرابم میکند

ای مسیحای علی اعجاز کن

مشکله مشکل گشا را باز کن

مدینه بود و صفا بود و آشنای غریب

غریبه ماندو شبانگاه و قصه ای عجیب



بخدا مادرت هم برای آمدنت دعا می کند ... آقا نمی آیی ...

گوشه چشمي اگر برم كني پير نمي شوم

 

از نگاه تو مولا بخدا سير نمي شوم

 

درد من اين است كه چرا چرا نمي آيي

 

اگر بيايي دگر از جمعه ها دلگير نمي شوم

 

مي ميرم از دوريت مي سوزم از همه درد

 

با دعای تو منِ منتظر گوشه گیر نمي شوم

 

به آن موي نازنينت كه من بي قرارم

 

تو گر سوي من بيايي بي نصير نمي شوم

 

جمعه ها مي گذرد چه ثانيه ها كه مي رود

 

گر بيايي دگر من در اين لحظه ها اسير نمي شوم

 

اي منتظَر گر نگاهي به منتظِر كني

 

به مادرت زهرا(س) كه راهي كوير نمي شوم

 

 

 



چقدرروزهاي نبودنت دير مي گذرد....

خدایا بگو ببارد باران که گویی شوره زار قلبم سالهاست خشک مانده است ...

من دیگر طاقت دوری از تو را ندارم

*****************

می خوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

                         یا صاحب الزمان

۱۴ صلوات نذر آمدنش ....

 



آقا میا .... اینجا کسی دلواپس صاحب الزمان نیست .......

 

آقا ميا اينجا كسي در فكرتان نيست -

اينجا كسي دلواپس صاحب زمان نيست

زخم زبان بيچاره كرده عاشقان را -

اينجا كسي با هيئتي ها مهربان نيست

هر كس كلاه خويش را چسبيده آقا -

اينجا كسي در فكر درد ديگران نيست

 

اينجا يتيمان كودكاني گوشه گيرند -

در سفره هاي بيوه زن ها قرص نان نيست

معناي عفت در كتب تغيير كرده -

حجب و حيا در چشم هاي دختران نيست

گرگان قدرت خون مردم را مكيدند

اينجا كسي از حمله هاشان در امان نيست

 

قرآن شده كالاي دست اهل بازار -

 

هيهات !قرآن هم فروشش رايگان نيست


اينجا تمام روضه خوان ها نرخ دارند

 

ديگر كسي فكر ثواب و اجر آن نيست


بر روي ديوار اتاق شاعرت نيز

 

ديگر نشان قاب عكس جمكران نيست



دانه 11 تسبیح××کدام آدینه می آیی؟؟!!....امروز هم دیروز شد اما نیامدی...

تمام روزها آدینه شد از ما شکیبائی .....
نمی دانم که آخر در کدام آدینه می آئی ؟
تمام شهر من هر روز دستی بر دعا دارند ؛
که از خلوت برون آئی نقاب از چهره بگشائی
بگو می آئی آری تا بشویم زنگ غم از دل
به یادت دلخوشم این روزها در اوج تنهائی
همیشه حس اینکه پیش مائی تازه میگردد !
و من هم زنده ام با این شکفتن های غوغائی
از آن روزی که رفتی چشمهایم بر افق مانده است
که شاید باز هم برگردی از آن سمت رویائی
پس از تو غنچه ها نشکفته پژمردند در اینجا
مرا یک عمر آزردند گلهای مقوائی ....



دانه 7 تسبیح××بیابان گرد زهرا (س) کی میایی....

ای امید نا امیدان ، می خواهم از تو و برای تو بگویم ....ای یوسف زمانه بوی پیراهنت از سر در جمکران به مشام می رسد اما... کاش این جمعه بیایی .....می ترسم ... می ترسم وقتی می آیی در خاک باشم ...با تو عهد بسته ام که برخیزم از قبر با شمشیری کشیده و سپری آماده در رکابت باشم ...انتظارت شیرین است ...ای عدل منتظر چشم براه دوخته ام و منتظران حقیق همچون شمعی در غم هجرانت می سوزند اما تو ... این مُعِزُ الاولیاء وَ مُذِلُ الاعداء ...ای سایبا دلهای خسته ، ای انتظار اشک های به هم دوخته شده کجایی ...کی خواهی آمد که دستان نوازشگرت را بر سرم بکشی . دلم می خواهد صدایت کنم آنقدر بلند که آسمان بلرزد آنقدر بلند که تمام شاپرک ها بشنوند آنقدر بلند که گوش جاده ها از صدایم پر شود ....مدت هاست كه از پشت كوه نقره اي احساسم طلوع كرده اي. اما من بي قرار ديدارت هستم.هر بار كه پر زده ام اوج گرفته ام ، تو را فرياد زده ام : آخر كي مي آيي؟اما هيچ كس جوابم را نداده است. لااقل يك شب به خوابم بيا و ستاره ات را نشانم بده تا من به آن زل بزنم و براي زود تر آمدنت دعا كنم . بيا و ستاره ات را نشانم بده . همين امشب ! فردا دير است ،خيلي دير...به امید ظهورت در این جمعه ... یا علی و یا محمد یا صاحب الزمان اَدرِکنی و لا تُهلِکنی ...التماس دعا .....

بي تو گل روي شاخسار مي شكند
قلب باغ از غم بهار مي شكند
با ظهور تو اي تمام خوبي ها
شيشه ي عمر انتظار مي شكند

 

 



دانه چهارم تسبیح من ××رجب××

بسم الله الرحمن الرحیم


امروز که می نویسم دوشنبه است نمی دانم کی این مطلب رو میذارم اما خوب ... امروز  اول رجب المرجب است آغاز ماه های دوست داشتنی خدا ،آغاز ماه هایی که سالکان و رهپویان را دوست سوار قطاری ابدی میشوند حالا دیگه هر چقدر جلو می ریم باید بندگان خدا سر هر ایستگاه می رسیم یه توشه ای بردارن تا وقتی می رسیم به ابدیت دست پر باشیم تا وقتی رسیدیم به سر منزل مقصود شرمنده نباشیم توی این مدت سه ماه باید خودمون رو بسازیم هر روزش مثل یه ایستگاهه و صد در صد مقصد لقاء الله است . البته میدونم بنده های کم ظرفیتی مثل من تا بهشون گفتن آی بندگان خدا اینجا بهشت است مسافران بهشت پیاده شوند زود می پرند پایین چون می ترسند از بهشت جا بمونند اما... همون هایی که بهشون می گویند بندگان مخلص خدا می مونند چون می دونند که مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانست . خدا این سه ماه رو عزیز قرار دادن تا بتونیم از این لحظه های پر برکت استفاده کنیم . امیدوارم که در شب سوم قدر در شب 27 ماه رمضان دست پر باشیم و قران به سر بگیریم . توی این ماهها دعا برای فرج آقا یادتون نره.به امید یک لحظه دیدارش.التماس دعا. 

جمعه ها را مي شمارم تا بيايي/ روز و شب در انتظارم تا بيايي
از غم اين روزگار سرد و خاموش/ يك دل رنجيده دارم تا بيايي

 

مــــا مــنـــتــظــريـــم از ســفـــر، بـــرگـــردي

يــــکـــروز شــبــيـــه رهــــگـذر بـرگردي

با کاسه ي آب و مجمري از اسپند

مــا آمده ايم پشت در، برگردي

وقتي سرشب که رفتنت راديديم

گــفـتـيم نمي شود سـحر، برگردي؟؟

مـــــــا مـــنــتـــظـــر تـــو ايــــم آقــا، نـکـند

يــــک جــــمــــعــــه غــــروب بي خـــبـر بـرگردي

مــن گــوشــه نــشـــيـــن کـــوچـــه بـــرگـشتــم

اي کـــاش کــــه از هــــمـــيــن گـذر بـرگـردي

پـــــرواز نــــمي کــنــيـــم از ايـنـجـا، بايد

در فــــصل نــبود بــال و پـر برگردي

وقتش نرسيده است اي مرد ظهور

 



دانه سوم تسبیح من ×× لحظه های انتظار ××

خاطرات سفر به جنوب کشورم فراموش کردنی نیست . هیچوقت طلائیه با آن غروب طلایی ، هویزه و ......را فراموش نخواهم کرد .. اما اینها همه حرف است همان روزها وقتی دستمون رو از توی قایق کنار اسکله داخل  آب کردیم یه نفر گفت اون کسی که اینجا می یاد لیاقت داره و من فکر نمی کردم اون لیاقت رو داشته باشم پس فکر کردم که این یه فرصته نه یه پاداش یه فرصت که خودمو بسازم اما چه خوب می گفت که وقتی چشمتون به آسفالتهای شهرتون افتاد یاد خاکهای شلمچه از ذهنتون پاک می شه . خیلی دلم می خواست که دوباره برم حالا که گناهانم بیشتر شده و دلم سیاه تر ....همیشه می گیم خدا نکنه دلمون پر از گناه بشه اما با همین گناهان کوچیک کم کم آینه دلمون سیاه می شه طوری که دیگه حتی با آب زمزم و با پارچه های حریر بهشت هم نمی شه پاکشون کرد ... بگذریم (که البته قابل گذشتنم نیست ) از همه جای جنوب که بگذریم ( که هر کدوم برای خودش حال و هوایی داره ) شلمچه یه حال و هوای دیگه اس  وقتی توی سفر ماشین ایستاد و بهمون گفتند اینجا شلمچه است یک لحظه قلبم ایستاد ... شلمچه ... شین اش شهادت ...لام اش لیاقت ..." ... شلمچه ... شهادت لیاقت می خواهد " وقتی از اتوبوس پیاده شدیم خانم  راهنما مون ( نامشون خانم جعفری بود خیلی مهربون بودند یادشون بخیر ... ) بهمون گفتند از اینجا تا خود مزار  هفت شهید گمنام حدود یه ربع راهه پس 5/1 ساعت وقت دارید برگردید درست یادمه وقتی پیاده شدیم غروب شلمچه بودیم  همونی که همیشه آرزوشو داشتم دوستم که خیلی از گم شدن توی این مکان مقدس نمی ترسید و به من می گفت گم شدن توی این مکان که واقعا قطعه ای از بهشته پیدا کردن خود و حتما خداست به من گفت حاضری پا به پام بیایی گفتم آره گفت اگه جا موندی من بر نمی گردم با هم بریم گفتم باشه کفشامونو از پا در اوردیم و براه افتادیم بچه ها تیکه به تیکه وایستاده بودند به نماز آخ که نماز توی اون تنهایی چه کیفی می داد آدم عشق می کرد .... حواسم رفت دنبال اون بیابون و بچه ها که نماز می خوندند که یهو دیدم دوستم که هیچوقت تنهام نمی ذاشت نیست منم خیلی ترسیده بود این طرف و اون طرف  رو نگاه می کردم تا ببینم یکی از بچه های اتوبوس رو ببینم آخه همه بچه ها سر بند داشتن اما باز هم نمی شد پیدا شون کرد من واقعا ترسیده بود چون من خیلی از تاریکی می ترسم ... نمی دونم چی شد یهو  یه کاروان دیدم که حدود چند متر اون طرف تر ایستاده بودند دعای فرج خوندن وقتی نگاهشون کردم دلم یهو ریخت پایین یه حسی بهم گفت برم طرفشون منم رفتم و با چشمانی پر از اشک که ناشی از ترس گم شدن بود دعای فرج رو با حال و هوایی خاص پنج مرتبه خوندن آخرای دعا بودیم که دوستم زد بهم و گفت خانمی تو کجا جا موندی  خانم جعفری داره در به در دنبالت می گرده من همون جا نشستم و به سجده رفتم وقتی سرم رو از سجده بلند کردم دیگه اون کاروان نبود به دوستم گفتم پس اون کاروان چی شد گفت رفتن ولی من هر چی گشتم پیداشون نکردم خلاصه رفتم به مزار همون هفت شهید گمنام که حریمی که براشون ساخته بودن خیلی زیبا بود همون جا دعای کمیل رو با شور خاصی خوندیم و دیگه بچه ها  تنهام نذاشتن چون می ترسیدند که دوباره گمم کنند ... اما به خودم گفتم ای کاش دوباره گم بشم تا ایندفعه خودمو پیدا کنم ...اما.... الان که دارم می نویسم عصر سه شنبه است چقدر دلم می خواست جمکران باشم ... دلم هواتو کرده یا مولا یا صاحب الزمان ....

قطعه گم شده اي از پر پرواز کم است ...

 يازده بار شمرديم و يکي باز کم است ...

 اين همه آب که جاريست نه اقيانوس است ....

عرق شرم زمين است که سرباز کم است ....

يا اللهُ يا مُحَمَد يا عَلي يا صاحِبَ الزَمان اَدرِكني وَ لا تُهلِكني ...



خوشا صیدی که صیادش تو باشی ... خوشا دردی که درمانش تو باشی.... آهنگ صیاد از علیرضا افتخاری را گوش می کنید...

************خدایا ظهور و دیدار روی همچون ماه منتقم سیلی زهرا آرزوی ماست آرزویمان را برآورده ساز ************