تبليغاتX
تسبیح

 

 

تسبیح

پست آخر....

هرچی میخوام وبلاگمو حذف کنم نمیتونم....خیلی کم بهش سر میزنم..و کسی ام دیگه نمیاد.... اما اسمش بهم دهن کجی میکنی..... بهم میگه این تویی ...این وبلاگ مال تو نیس ...مال توئه...مال خود قبلیت.... خودی که همیشه خوندی عوض نمیشه اما واسه تو دیگه من وجود نداره.... حذف نمیکنم که شاید روزی اومدم اینجا و یادم افتاد یه زمانی چی بودم.... اینجا خیلی وقتا احساسات پاک نوشتم و خدایی و حالا دیگه این حسای پاک درونم نیست که بنویسم...اصلا دیگه حس میکنم نوشتن اینجا یه هتک حرمته...پس واسه همیشه باران تموم میشه... فقط یه درخواست واسه کسایی که تا آخر وقتی که این وبلاگ حذف نشده میان اینجا.... دعام کنین .... سخت محتاجم.... محتاج اینم خدا منو مثه یه گنجیشک کوچولو ببره پیش خودش.... مرگ آروم میخوام.... واسه آروم مردنم دعا کنین....

منتظرتم....

خاص نوشت:

دوست عزیزم مهلا جان امیدوارم بیای دوباره به وبلاگ و فک نکنی من نمیخوام اون کارو برات بکنم ...گلم میلم چون خیلی وقته استفاده ای ازش نکردم پسوردش یادم نیست و از اون طریق نمیتونم باهات ارتباطی داشته باشم ...آدرس وبی هم نذاشتی برام عزیز....گلم هر طور دیگه که تو راحت باشی و بتونیم باهام حرف بزنیم در اون مورد من حاضرم ...از هر کمکی دریغ ندارم برات خانومی...گرچه خودمم هنوز تو مسیرم ....امیدوارم زود بیای و این متنو بخونی ..من منتظرتم. 


خیلی وقته که دیگه حوصله ی نوشتن ندارم ...اومدنم به نت خیلی بیشتر از قبله ولی اصلا وبلاگ نویسی حتی جاهای دیگه ....دیگه برام ارزشی نداره ... تصمیم گرفتم کارای بیهوده رو کنار بزارم کارایی که وقتمو میگیره.... ترم قبل خیلی سختی کشیدم ...این چند ماه و این سال اصلا سال خوبی نبود برام ...خدا رو شکر میکنم که هر چی رو ازم گرفت ولی سلامتی رو نه ...ممنونم خدای مهربونم ....خیلی درسا بهم داد...البته شکسته شدم ...خرد شدم ..ولی خودش دستمو گرفت .... البته بازم خیلی بهش بدهکارم ..ولی میدونم که گناهام در برابر خوبی خدا اندازه یه پر کاهم نیس ....خدایا خودت هممون رو توی این ماهت ببخش ...نمیدونین از الان فقط انتظار شب احیا رو میکشم .... شب احیای ۲ سال پیشم  هیچ وقت یادم نمیره ...یا صاحب الزمان ادرکنی......میگن امام در هر زمانی پدر انسانهای اون زمانه... میدونم بی احترامیه اگه بخوام با امام و آقام اینجوری حرف بزنم ولی میخوام صادقانه بهش التماس کنم ..بابایی جونم ...بابای خوب و نازم ...دست بابامو بگیر....دست منو بگیر ..نجاتمون بده ....یه پدر هیچوقت دلش نمیاد اشک بچه هاشو ببینه حتی اگه بد باشن .... بابای مهربونم یه نظر ...یه اشاره ...یه قطره اشک به خاطر من .... یه درخواست کوچیک به خاطر من پیش خدا .... میدونم رو سیاهم ...فقط یه دفعه ....سرنوشتمو تغیر میخوام ... همونطوری که به مصلحته ...ادرکنی ادرکنی ادرکنی....



چه انتظار عجیبی...

چه انتظار عجیبی... تو بین منتظران هم غریبی!! عجیب تر آن که چه آسان نبودنت شده عادت ، نه کوششی نه وفایی، فقط نشسته ایم و گوییم خدا کند که بیایی.. خدا کند که بیایی...

 



بازگشت به سوی تو خدای مهربانم....میپذیری مرا؟؟؟؟

سلام

امروز با اینکه امتحانا دو تا دوتا دارن پاس میشن و دانشجویی که ترم های قبل جزو شاگرداولا بود این ترم به امید پاس شدن میره سر جلسه ...دلم هوای نوشتن کرد ..درست از زمونی که از خدا یه کوچولو فاصله گرفتم و رابطم با بهترینم شد در حد نماز و و واجبات روزمره ...از این وبلاگم دور شدم ... نمیدونم  چرا ولی حس میکنم خیلی دارم ازش دور میشم دیشب توی همین دلشکستگی اونم از دست خودم که اینقدر بی وفا شدم و خوبی های خدا داره یادم میره قول دادم که از اول رجب بشم همونی که بودم ..... دلم میخواد دوستا هم برام دعا کنن ... خدا هم میدونم که قبولم می کنه ..راست میگن که مستحبات مکمل واجباتن و اگه نباشن ممکنه....الان دقیقا دارم درکش میکنم ...آرام دلم میخوام برگردم به همونی که بودم .....قبولم میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟.....



اگر آیینه نبود ....

بعد از مدت ها که فقط به خاطر آرشیو وبلاگ رو به روز می کردم امروز یه حسی سراغم اومد که خواستم یه پست بزارم ...دلم ازآدمای این زمونه گرفته....همه دارند به گرگهایی تبدیل می شوندو جالب اینجاست که میشی وجود نداره و همه به جون همدیگه افتادن .... تو این روزگاری که دارن از قبر شهید پله میسازن برای رسیدن به پست و مقام ....دل آدم یه جمکران بی ریا می خواد ....البته اگه هنوزم خودت یه آدم باشی و درگیر این روزگار کثیف نشده باشی ....دلت یه نماز بی ریا توی صحن مسجد جمکران میخواد که تا دستت رو برای قنوت بلند می کنی که بگی" اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ ..."چشمت بیافته به اون گنبد فیروزه ای و بقیه دعا یادت بره و ....دلم توی این دنیا همین چیزای کوچک رو می خواد که اندازه یه دنیا ارزش دارن اما ...اگه این آدمای کثیف بزارن ....کاش بیایی که اگه نیایی گلها را آفت مي گيرد و زالوها به تخت مي نشينند و شب ماه را مي بلعد و نور واژه اي مي شود بي نور ....می دانم نمی شود با این همه گناه ولی کاش من جزو آن ۵۰ نفر باشم ..کاش ....

بارها ديده بودمت
آنچنان که آب را در آب
و آسمان را در آبي
و سبز را در عشق.
غبار، آينه را تهمت بست
وگرنه
زمانِ ما بي امام نيست.
اي سکوت بلند
گوشهايمان کر باد
اگر خاموشي ات را نشنويم.
کجائي که ديدارت محض است
پاهايمان خشک است و دستهايمان بي تکليف.
اگر مي دانستم از کدام سمت مي رويي
پيامبر گلها را وحي مي دادم
تا گلها را به مقدّس ترين خاک بشارت دهد.
درختان برگ ريزان دوري تواند
و قرنهاست که ايستاده اند
تا جمالت را زانو زنند
شاخه ها سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند
بيابانها فراق ترا ترک خورده اند
و خروش مي کنند درياها اضطراب دوري ات را.
زمين آينه دار حضور توست
تا عظمت را بر کهکشانها ناز بَرَد.

چشمهايمان را فرشي ساخته ايم
تا هر چشمي گلي باشد بر قالي قدمهايت،
اگر که نيائي
گلها را آفت مي گيرد
و زالوها به تخت مي نشينند
شب ماه را مي بلعد
و نور واژه اي مي شود بي نور
پنجره ها ديوار مي شوند
و بصيرت را اسيري مي برند
زنجيرها طويل مي شوند و رودخانه ها پر سنگ.
اگر که نيائي
من گريه مي کنم اي بزرگوار
من هرگز کودکي ام را نفروخته ام
من در غربت
چون طفلي بازي مي کنم خيال ترا در کوچه هاي شهر،
اي نور مرا با توست گفتگو
که زالوها به تخت مي نشينند
و شب ماه را مي بلعد.

بلند نيست شب بي تو بودن
عمر ما کوتاه است
زبانمان چربِ شيطان است
وگرنه دوست، نشاني ات را به ما مي داد.
اگرچه کفشهايمان آلوده ست
و ابليس خشنود
امّا بي نصيب باد، قلبي که بي تو آب خورد.

فراموشي هديه دشمنان توست
تا بشريّت را به خنده فريب دهند.
ما چراغاني مي کنيم يادت را
تا پادشاه شهر کوران بداند
که چشمهايمان را فرشي ساخته ايم
تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو
و در چراغاني ات مي زدائيم ياد خويش را.
هر روز روزِ تولد توست
و هر که بي تو قدم زند
کوچه اش بن بست است
و مسيرش تب آلود.
اگر کسي نيست ميان غلامانت که شعر بدوزد بر بلنداي قامتت
من فداي تو مي شوم،
هرچند، غلام تو خود معشوق شعر ماست.

کدام سقف
آسمان را سقفي نيست
معمار تمنّايت چنين خواسته است
تا فرشتگان هر روز
زمين را خيره شوند
تا ذکرشان قبول گردد.
اگر که دير کني
پرستوها بال مي ريزند
و کرکس ها درختها را فتح مي کنند
مارها تخم ريزي مي کنند
زمستان طولاني مي شود
و يتيمان بي پناه
اگر که دير کني
فرصت نمي دهند هواي صاف را
دود جاي ابرها را مي گيرد
و ديگر بغضي نمي ترکد
آب را مي بندند
و زخم مي شود احساس
درد زياد مي شود و بي دردي زيادتر.

اي سکوت بلند
کلاغها هرگز، صدايشان رسا نخواهد بود
قناري ها هرچند در قفس
امّا قناري اند
و کلاغها هرچند قشنگ تر
سياه تر.
سکوتت رساترين فرياد
و غيبتت ازل را به ابد پيوند مي دهد
ما در اين ميان
شمشيرت را به انتظار نشسته ايم
که حکم کني
که دشمنانت را تيغ
و دوستانت را عشق.

محرابت کجاست
تا پيامبران اشارت کنند بشريت را به راستي.
منظومه ها قافيه باز نام تواند
کتابها نام ترا ورق مي زنند و قلمها نام ترا در نوبتند.
در کدام مسجد نماز مي گذاري
که ديريست کبوتران بي دانه مانده اند
و زيبا نشستن را تجربه نکرده اند.

عصمت خالِ خاندان توست
و تو، خالِ خاندان عصمتي،
پيچ زلف تو صراط المستقيم ماست
تو پيداترين گنج پنهان مائي
اگر آينه نبود فهم تو غيرممکن بود
غبار آينه را تهمت بست
وگرنه زمانِ ما بي امام نيست.
اگر حيا نبود
مي شکستند آينه ها هرچه زشت را.

تو روزه دار قرنهايي
و تنها کسي که بيشترين نماز را اقامه کرده است.
تو تنها شب نشين غم تنهائي خويشي
که غصه ات باران را آفريد
اگر که اشک ما گرانبهاست، به حرمت باران توست
وگرنه شوري اشکهايمان را دليلي نيست.

اي بلند قامت
ظهورت قيامتي است
که خفاشها هرگز
تصور اينهمه روشني را نخواهند داشت.
اگر که دير کني
چراغها اميدشان تاريک مي شود
و دستها گره مي خورد بر زانوانِ غم
خورشيد به اميد تو روشن است
و ماه به اميد تو مي چرخد
که شايد ديگر خوف را از ياد برده باشد.


ما بزرگتر از قلبمان مي تپيم
چون تو، وارث آن ظهري که لاله ها
مشقِ عشق کردند
و آغاز شد خشم ستارگان با سياه چاله ها.


نگاه مي کني و مي گذري
و ما همچنان
فرو مي رويم گريبانِ غفلت خويش را
تو کشفِ حقيقتي
تو آتش بس آشوبي
اشاره مي کني و تاريخ تمام مي شود
سلام مي دهي و مي روي.

پ.ن. من عاشق این شعرم . از کجا گرفتم ولی از هرکی هست حلال کنه انشا الله...



خوشا صیدی که صیادش تو باشی ... خوشا دردی که درمانش تو باشی.... آهنگ صیاد از علیرضا افتخاری را گوش می کنید...

************خدایا ظهور و دیدار روی همچون ماه منتقم سیلی زهرا آرزوی ماست آرزویمان را برآورده ساز ************